تبليغاتX
welcome

welcome

  » امروز  
  » پند امروز :

درباره وبلاگ

لينک دوستان

آمار و امکانات

تبليغات

تبليغات
محل تبليغ شما

موضوع:

نمی دانم!

به راستی نمی دانم

از که باید نوشت

از چه باید نوشت

از نگاه های منتظر

قلبهای بی قرار

لبهای خاموش

و چه عجیب است

این بازی روزگار

همه بی آنکه بخواهند عشق را مهمان دلشان می کنند

اما این مهمان رسم ادب نمی داند

مشتاق می کند و بی تاب

می سوزاند و به تما شا می نشیند

و افسوس که هیچ وقت خیال رفتن ندارد

و عجیب تر اینکه هميشه

نگاهها در طلب نگاهی است که خود با نگاه دیگری افسون شده

نمی دانم !

اما همیشه از این سه حرف ترسیدم

و هیچ گاه به آن نیاندیشیدم

شاید به خاطر همان

نگاههای منتظر و قلبهای بی قرار

گاه بهتر است

این سه حرف را پشت دیوارهای نیستی پنهان کرد

آری با توام

ای

ع   ش  ق

| + | نوشته شده در جمعه 1387/01/30 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)
سهم من
موضوع:

 سهم من

روزهاییست که در پیچ وخم تقویم زمانه

راه گم کرده است

نفس خسته ایی که نمیداند

دم و بازدم کدام است

آری سهم من است....

قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش

سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری

وارث آسمان..... با ستاره ی شکسته در دستانم

وارث زمین.... با تقدیری لبریز از هوای کویرم

سهم من گم شدن در خود.....در فریاد خسته ی روزگار است

مشتاق رفتنم ...پر کشیدن در دیار رهايي

| + | نوشته شده در جمعه 1387/01/30 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)
| + | نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)
موضوع:

اینم یه شعر قشنگ اول بخونید بعد بخندید آخرشم نظر بدید
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!

| + | نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)

عشق قشنگه... دوست داشتنی و زیباست.. حال آدمو جا میاره و قدرت حرکت و تلاش

رو چند برابر می کنه . آدمو به آینده امیدوارم می کنه و بهش می فهمونه قشنگیای زندگی کم

نیست . خلاصش کلی به آدم روحیه میده

اما این قدرت و روحیه ای که از عشق می گیریم با اون لذت شیرین و دوست داشتنیش

گناهه؟ اشتباه و خطاست؟ اگه نیست پس چرا همش احساس می کنی نباید نزدیک بشی ؟ یا

 نباید دل ببندی یا اصلا نباید بپذیریش؟ چرا فکر می کنی باید قلبتو محکم تو دستت بگیری

 تا کسی نتونه ازت بگیردش؟ چرا؟ واقعا اگه گناه نیست پس این حسای نافرم چیه میاد سراغ

آدم؟

کاش می شد دلو زد به دریا و گفت هر چه بادا باد

کاش میشد دلامونو سوار قایق کنیم و بسپریمش به دریا .

بی هراس از شکستن قایق و پارو و غرق شدن و یا شایدم گم شدنمون تو بیکران دریا

ولی همیشه هراسی هست

هراس از طوفان و طغیان

هراس از گم شدن قطب نما

هراس از موجای سهمگین

یا حتی موجای آروم که گاهی دلشون می خواد دل آدمو در آغوش بکشه و بعد از هم اغوشی

غرقش کنه

و جسد بی روح و بی جونشو توی یه ساحل متروک به گل بنشونه و خلاص....

 

خلاصش اینکه :فکر می کنم عشق مثل دایناسوره

هم ترسناکه . هم شگفت انگیز هم نسلش منقرض شده

 

| + | نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)

 

خداوندا !

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم


 پس مرا  درياب


و به سوي خويش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا 


که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...


| + | نوشته شده در دوشنبه 1386/12/06 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)

           زمـــــزمــه

من همان شبان ِ عاشقم

سینه چاک و ساکت و غریب

بی تکلّف و رها

در خراب ِ دشتهای دور

ساده و صبور

یک سبد ستاره چیده ام برای تو

یک سبد ستاره

کوزه ای پُر آب

دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب

یک رَدا برای شانه های مهربان تو!

در شبان ِ سرد

چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو

در هجوم درد...

من همان بلال ِ الکنم ،  در تلفظ ِ تو ناتوان

وای از این عتاب! آه....

| + | نوشته شده در دوشنبه 1386/11/29 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)
شعر
موضوع:

چند بیت شعر پرمعنا

 

 اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

 عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

 روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

 ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

 گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

 آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

 توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

 گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

 گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

 از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

 آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

 من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

 گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

 غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

 گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

 صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

 گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

 غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

 دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

 زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

 تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند

| + | نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)
loo3-1.jpg


loo3-2.jpg


loo3-3.jpg

| + | نوشته شده در یکشنبه 1386/11/28 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)

عاشقانه

عاشقانه


عاشقانه


عاشقانه


 

| + | نوشته شده در شنبه 1386/11/27 | نوشته شده توسط (¯`·.__ رویا __.·´¯)

آخرين مطالب ارسالي

بهترين مطالب را در وبلاگ ما بجوييد

girl-nanaz205

(¯`·.__ رویا __.·´¯)

http://girl-nanaz205.blogfa.com

welcome

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ