|
welcome |


نمی دانم!
به راستی نمی دانم
از که باید نوشت
از چه باید نوشت
از نگاه های منتظر
قلبهای بی قرار
لبهای خاموش
و چه عجیب است
این بازی روزگار
همه بی آنکه بخواهند عشق را مهمان دلشان می کنند
اما این مهمان رسم ادب نمی داند
مشتاق می کند و بی تاب
می سوزاند و به تما شا می نشیند
و افسوس که هیچ وقت خیال رفتن ندارد
و عجیب تر اینکه هميشه
نگاهها در طلب نگاهی است که خود با نگاه دیگری افسون شده
نمی دانم !
اما همیشه از این سه حرف ترسیدم
و هیچ گاه به آن نیاندیشیدم
شاید به خاطر همان
نگاههای منتظر و قلبهای بی قرار
گاه بهتر است
این سه حرف را پشت دیوارهای نیستی پنهان کرد
آری با توام
ای
ع ش ق
سهم من
روزهاییست که در پیچ وخم تقویم زمانه
راه گم کرده است
نفس خسته ایی که نمیداند
دم و بازدم کدام است
آری سهم من است....
قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش
سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری
وارث آسمان..... با ستاره ی شکسته در دستانم
وارث زمین.... با تقدیری لبریز از هوای کویرم
سهم من گم شدن در خود.....در فریاد خسته ی روزگار است
مشتاق رفتنم ...پر کشیدن در دیار رهايي

اینم یه شعر قشنگ اول بخونید بعد بخندید آخرشم نظر بدید
نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا عليك جانم
گفتم : كجا روي؟ گفت والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي
گفتم : چگونه اي ؟گفت در بند بي خيالي
گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتا : كه مي سرايم شعر سپيد باري
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد
گفتم : رقيب گفتا : او نيز كله پا شد
گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتا : عمل نموده ‚ ديروز يا پريروز
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده
گفتم : بگو ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟
گفتا : خريد قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو زساقي ‚حالا شده چه كاره؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل
گفتا : كه دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي
گفتا : پژو‚ دوو‚ بنز يا گلف نوك مدادي
گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتا : كه جاي خود را داده به فاكس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جاي هدهد‚ ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتا : به پست داده آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي
گفتا كه : ادكلن شد در شيشه هاي رنگي
گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفت : آنچه بود از دم گشته چلو كبابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتا : كه جاش دارم وافور با نگاري
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آنها
گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي!!!
عشق قشنگه... دوست داشتنی و زیباست.. حال آدمو جا میاره و قدرت حرکت و تلاش
رو چند برابر می کنه . آدمو به آینده امیدوارم می کنه و بهش می فهمونه قشنگیای زندگی کم
نیست . خلاصش کلی به آدم روحیه میده
اما این قدرت و روحیه ای که از عشق می گیریم با اون لذت شیرین و دوست داشتنیش
گناهه؟ اشتباه و خطاست؟ اگه نیست پس چرا همش احساس می کنی نباید نزدیک بشی ؟ یا
نباید دل ببندی یا اصلا نباید بپذیریش؟ چرا فکر می کنی باید قلبتو محکم تو دستت بگیری
تا کسی نتونه ازت بگیردش؟ چرا؟ واقعا اگه گناه نیست پس این حسای نافرم چیه میاد سراغ
آدم؟
کاش می شد دلو زد به دریا و گفت هر چه بادا باد
کاش میشد دلامونو سوار قایق کنیم و بسپریمش به دریا .
بی هراس از شکستن قایق و پارو و غرق شدن و یا شایدم گم شدنمون تو بیکران دریا
ولی همیشه هراسی هست
هراس از طوفان و طغیان
هراس از گم شدن قطب نما
هراس از موجای سهمگین
یا حتی موجای آروم که گاهی دلشون می خواد دل آدمو در آغوش بکشه و بعد از هم اغوشی
غرقش کنه
و جسد بی روح و بی جونشو توی یه ساحل متروک به گل بنشونه و خلاص....
خلاصش اینکه :فکر می کنم عشق مثل دایناسوره
هم ترسناکه . هم شگفت انگیز هم نسلش منقرض شده

خداوندا !
مگر نهاينکه من نيز چون تو تنهايم
پس مرا درياب
و به سوي خويش بازگردان ،
دستان مهربانت را بگشا
که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...
زمـــــزمــه
من همان شبان ِ عاشقم
سینه چاک و ساکت و غریب
بی تکلّف و رها
در خراب ِ دشتهای دور
ساده و صبور
یک سبد ستاره چیده ام برای تو
یک سبد ستاره
کوزه ای پُر آب
دسته ای گل از نگاه ِ آفتاب
یک رَدا برای شانه های مهربان تو!
در شبان ِ سرد
چارُقی برای گامهای پُر توان ِ تو
در هجوم درد...
من همان بلال ِ الکنم ، در تلفظ ِ تو ناتوان
وای از این عتاب! آه....
|
چند بیت شعر پرمعنا |
|
اگر لذت ترك لذت بداني
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي |

آخرين مطالب ارسالي